تبليغاتX
مکتب روزبه

این متن رو روز مراسم فارغ التحصیلی خوندم که بعضی از دوستان خواستند اینجا هم بگذارمش.

 

امروز همگی جمع شده­ایم تا بدرودمان حسن ختامی باشد بر فصلی در کنار هم ره سپردن و درودمان آرزوی نیکی باشد بر فصلی که ناگزیر از آغاز آنیم. و اینک، در میانه­ی این بدرود و درود، انگار گم­ کرده­ای را، نمی­دانم گاهی چه می­شود که با اینکه همه چیز به نظر درست و به­جا می­رسد، تمام نمی­شود.

شنیده­ام چندی پیش مراسم تقدیری بوده و بعدترها تقدیر شونده که خود بازیگر سینما و تئاتر بوده گفته که سعی کردم طوری راه بروم و حرف بزنم که نشان­­دهنده یک فرد ایرانی باشد. زهرخند تلخی است بخواهی ملیت خود را بازی کنی. و امروز من فکر کردم که باید جوری حرف بزنم که نشان­دهنده­ی فردی باشد که سه سال در محضر اساتید به­نام مکتب روزبه درس روان­پزشکی خوانده است.

وبلاگ و روزنوشتی داشتیم که یادش به­خیر مدتی بحث روزش empathy بود. نمی­دانم از کجا شروع شد؛ از میله­های سبز حیاط روزبه یا بستری­های اجباری یا شاید هم از اولین دوره امتحان OSCE که یادمان داد به­جز پرسیدن CC و PI و افکار Suicide، باید نشان دهیم empathy هم داریم تا تیک بخورد در چک لیست و این خود معضلی بود که آخر مصاحبه بعد از تشکر و "ممنون، من دیگه سؤالی ندارم؛ شما سؤالی ندارید؟" به یک باره یادت بیاید و خوب محض محکم کاری :" راستی! خیلی سخت بوده این مدت. درکتون می­کنم." و نگاهی به ممتحن با افتخار که این هم از Empathy. خلاصه در آن روزها بود که در خدمت استاد عزیزی بودم که می­گفتند این empathy کردن رمز و راز خاصی ندارد؛ کافی است خودتان باشید. وآن روز اولین باری بود که دیدم چه سخت است آدمی نقش خود بازی کند.

و من امروز می­خواهم نقش کسی را بازی کنم که سه سال پیش مشتاقانه وارد این مکتب شد. آن روز که هنوز "نقش خود را بازی کردن" این قدر سخت نشده بود. حرف زدن به راحتی آب خوردن بود و کافی بود قلمی و کاغذی باشد تا بنویسی روان هر چه در دل داشتی و این جور لازم نبود هر کلمه­ای را هزار بار بالا و پایین کنی تا نه اسباب رنجشی گردد و نه راز دلی را برون ریزد.

کتابی بود از بزرگی، اندر احوال و اخلاقیات ایرانیان؛ هر صفت را که برمی­شمرد سخن چنین آغاز می­کرد که این صفت را که می­گویم منظورم شمای خواننده­ی این کتاب نیست و شما از استثنائات هستی و من اصولا در مورد آن دیگران حرف می­زنم. این را می­گفت تا بلکه خواننده خواندن را تاب آرد و در مقام دفاع بر نیاید. و یکی از این صفات که خوشبختانه در این جمع شامل هیچ کس نمی­شود، این بود که آن دیگران یک بار نمی­شود خود را در امری مقصر بدانند و جایی به اشتباهی اقرار کنند. و چنین است که در این جماعت طرح هر مسئله­ای لابد کارزاری می­شود برای ثابت کردن بی­گناهی خود و خطاکاری دیگران. و هم از این روست که این "خود بودن" تا بدین حد دشوار می­شود آن­گاه که قصد داری خاطری رنجه نشود در این حسن ختام. که خرق عادت نیز اگر قصد کنی زبانت بسته می­شود که این "خود" در اینجا ماهیتی جمعی دارد.

 از این ناگفتنی­ها که بگذریم خاطرات خوب کم نداشتیم این سه سال. از آن روز که برای اولین بار در دفتر گروه جمع شدیم و هر کدام گفتیم که با چه هدفی پا بدین وادی گذاشته­ایم و فکر کنم همان روز بود که با تحویل گرفتن ده بیمار بستری در بخش، تا مدتی این حرف­های هدف و شناخت و علاقه به ادبیات و هنر و امثالهم گم شد لابلای برگه­های پرونده­ها و آزمایشات و چک عوارض دارویی. یادش به­خیر آن روزها آخر مثل امروز نبود که تا چند ماه دورادور اورینته بشویم با بخش و از روز نخست تو بودی و این همه بیمار. این شد که در اولین ویزیت که سه شنبه بود و ما از یک­شنبه وارد بخش شده بودیم، استاد عزیزم، جناب آقای دکتر ابهری که فراوان از ایشان آموختم، وضعیت بیماران را پرسیدند. و از ده بیمار بخش من همه را به جز یکی که جدید آمده بود و شرح حالش در پرونده نبود هنوز، دیده بودم و شرح حال­ها را خلاصه کرده بودم و آماده که نشان دهم در این دو روز چه خوب کار کرده­ام. اما استاد اول از بیمار جدید شروع کردند. آن هم نه اینکه اول از من بپرسند که من از قبل آماده کرده بودم که عذر بخواهم که بیمار جدید را ندیده­ام هنوز؛ بلکه شروع کردند ازدانشجویان و اینترن­ها نفر به نفر که پنج شش نفری بودند و هیچ کدام محض رضای خدا یک کلمه در مورد بیمار نمی­دانستند و بعد از هر کدام استاد کمی لحن صدایشان فرق می­کرد و چهره­شان برافروخته­تر و در نهایت هم دقایقی نصیحتشان کردند که این رسم دانشجویی نیست و این عذرخواهی من هر لحظه ناممکن­تر می­نمود و تیر آخر وقتی بود که بعد از آن­همه پند و اندرز، با گشاده­روییی رو به من کردند که "شما بگو خانوم دکتر." و من هرچه کردم زبانم نچرخید که عذری بیاورم و یک مرتبه خودم را دیدم که تنها جمله­ای که در پرونده­ی بیمار خوانده­ بودم را تکرار می­کنم و شما تصور کنید از کسی بخواهید بیماری را برای نخستین بار معرفی کند که از قاعده بایست از نام و مشخصات شروع کند و علت مراجعه و CC و ادامه دهد و او به جای همه­ی اینها گلویی صاف کند و شروع کند که : "به نظر من مشکل بیمار بیشتر پرسونالیتی است." و سکوت استاد که امروز دیگر همه می­دانیم که معنایش چیست.

این روزها ولی زود گذشتند، این روزهای ندانم­کاری­های نخستین و بعد از آن، دل­نگرانی­هایی که عجین شده بود در زندگی هر روز و هر شبمان که خواب بیمارانمان را می­دیدیم هر شب و هر روز صبح نگران که نکند نصف قرص بی پیریدین که دیروز اضافه کردم حال بیمارم را از این رو به آن رو کرده باشد و هر روز افکار سوییساید چک کنم و یک روز یکی از بیمارانم بگوید: "خانوم دکتر! من نمی فهمم این خودکشی چرا اینقد برا شما مهمه! من زندگی ندارم، مادرم مریضه، زنم باهام حرف نمی­زنه، از کار بیکار شدم، ده ساله هر قرصی که بگید خوردم خوب نشدم، شما فقط برات مهمه که نمیرم!" بعد از آن بود شاید که زنده بودن آدم­ها برایم مهمتر شد از نمردنشان و سعی کردم بیشتر با زندگیشان آشنا شوم و پرابلم سالوینگ کنم برایشان که چطور کار پیدا کنند و هوپ اینستیلیشن کنم که چطور کنار بیایند با این همه مشکلاتشان. و آنجا بود شاید که دیدم بی­پولی و بی­کاری که هیچ، پیدا کردن تفریحی ساده، هفته­ای یک بار هم نه، ماهی یک بار، چه سخت است برای بسیاری از این مردمان.

سالی گذشت بدین منوال و کم کم یاد گرفتیم چگونه صحبت کنیم که خستگی و ناامیدی و ترس و خشم و همه­ی مشکلاتمان پنهان بماند و چطور درماندگی و بی­پناهی مادران و همسران را شب و نیمه شب تاب آریم و خیلی آرام و با متانت بگوییم :" من مشکل شما را درک می­کنم. می­دونم شما امنیت ندارید تو خونه و می­دونم که با چه وضعیتی اومدید اینجا. اما تخت خالی برای بستری نداریم."

بعدترها کار سخت­تر هم شد. پنجاه دقیقه بنشینی و سعی کنی نه تنها احساسات شخصی خودت، که هر چه که مربوط به صحبت­های مراجعت می­شود را هم چنان مخفی کنی که اپک باشی در برابر او. بعد تازه هی بنشینی فکر کنی که چرا مثلا عصبانی شدی یا خوشت آمد، یا اصلا چی شد که پنج دقیقه دیرتر رفتی یا سه دقیقه جلسه را بیشتر طول دادی و هی سعی کنی کانترترانسفرنست را تحلیل کنی و ترانسفرنس او را تحلیل کنی و هی نفهمی او از تو عصبانی بود و پروجکتیو آیدنتیفیکیشن کرد یا تو خودت عصبانی بودی و هی گیج بخوری و هرچه گفت جایی از کلامش را تکرار کنی یا بپرسی "الان از ذهنت چی می­گذره؟" و یادت باشد که اگر گفت "هیچی" مقاومت است و بگویی "معمولا از ذهن آدم چیزی می­گذرد." و اگر سوالی پرسید بگویی "تو خودت چی فکر می­کنی؟" و هر چه فکر می­کرد هی بگویی "چرا؟" و یادت باشد اگر گفت "من عصبانیم چون شما اصلن کارت را بلد نیستی!" اصلن ناراحت نشوی و بدانی در جلسه ما فقط با قسمت ترانسفرنشیالش کار داریم و بگویی "در کنار اینی که گفتی دیگه علت عصبانیتت چی می­تونه باشه؟" خلاصه سالی هم گذشت تا این­ها را همه یاد گرفتیم اما هنوز خیلی مانده تا بدانیم چطور استاد دقیقه چهل و پنجم وارد گروه می­شوند و در چنان تحلیل می­کنند که انگار در جریان همه­ی صحبت­های این مدت بوده­اند.

وسال بعد هم که در گوشه­ی کتابخانه سپری شد و داستان ما بود و چهارهزار صفحه­ی بی­پایان.

سال­ها پیش یادم است موقع پایان دوران دبیرستان به دوستانمان می­گفتیم خداحافظی نمی­کنیم. چون قرار نیست جدا شویم و مرتب سر می­زنیم به مدرسه و چیزی عوض نشده است. دوستی اما اشک می­ریخت که عوض می­شود و راست می­گفت. سال­هاست از آن دوست خبری ندارم. بعد از آن بارها دوره­هایی تمام شد و هی فکر کردم این بار فرق دارد و چیزی عوض نمی­شود و هر بار شد. و این بار هم چه بخواهیم، چه نخواهیم دوران دستیاری روان­پزشکی ما به پایان رسیده است. و شاید دیگر هرگز فرصتی پیش نیاید که پای سخنرانی­های افتخارآمیز استاد دکتر طریقتی بنشینی و دیگر شاید نباشی که حضور استاد دکتر جلیلی در سخنرانی­ها و همایش­ها دل گرمت کند. دیگر شاید هرگز نشود که خانم دکتر معین بگویند به فلانی بگویید دلمان برایش تنگ می­شود وقتی که نیست. و دیگر وقتی الکی جمله­ای می­پرانی دکتر شریفی نباشد که بگوید اویدنست چیست؟ و یا برای تو که همیشه عجله داری، دیگر شاید هیچ وقت پیش نیاید در ویزیت استاد دکتر صادقی بنشینی و یاد بگیری چطور آرام به همه چیز و همه کس توجه دارند و شاید دیگر استاد دکتر ابهری نباشند که شگفت زده­­ات کنند که بیماری سایکوتیک نیست و آنچه می­گوید آبسشن است. و شاید دیگر هرگز نتوانی در جلسه­ای حاضر باشی و از دکتر مکری بشنوی که بگذارید صحبت را اینطور شروع کنیم که ... و بعد بمباردمان اطلاعات شوی. و دیگر فرصتی نباشد تا زمانی که اصلا انتظارش را نداری، ایمپاتیک­ترین برخوردها را از دکتر نجاتی­صفا ببینی. و شاید دیگر هرگز پیش نیاید که دکتر امینی آنطور منصفانه و دوستانه پای درد دلت بنشینند. و شاید دیگر هرگز نظم و دقت دکتر رئیسی را نبینی و یا دیگر فرصتی پیش نیاید از دکتر نوروزیان امید بگیری و با حرف­هایش دلت زنده شود.  یا دیگر بهانه­ای نباشد تا دکتر اربابی جشنی یا مراسمی را همت کند و یا از دکتر نقوی درس متانت و انسانیت بگیری. و یا دیگر هیچ­گاه نشود که درخواستی کنی و بعد تمام حواست را جمع کنی تا شاید از صحبت­ها و مثال­های دکتر رزاقی بفهمی بلاخره ایشان موافقند یا مخالف و البته شاید دیگر هیچ گاه پیش نیاید که در جلسه ویزیت بیماران، استادی از نظریه­ی سیستم­ها بپرسند یا تحلیل فیلم شاینینگ. و دیگر هرگزنخواهد شد که رزیدنت سال یک باشی و بروی از استادت دکتر شاهسوند انتقاد کنی! باورتان می­شود؟ بروی دفتر استاد و بگویی من از کار شما انتقاد دارم! و دیگر هیچ گاه شاید نشود که آن رویه­ی دیگر دکتر تهرانی­دوست را در ویزیت­های بخش اطفال ببینی که چه ویزیت­های منظمی است با حضور کاردرمانگر و پرستار و روان­شناس. و شاید دیگر هرگز فرصتی نباشد در ویزیت­های دکتر نوربالا یاد بگیری با این نامه­های قضایی چه کنی و یا دیگر نتوانی دلت گرم باشد که کافی است با دکتر آخوندزاده صحبت کنی تا حتما راهی پیدا کند که کمکت باشد. و دیگر هیچ فرصتی نباشد که بخواهی و اصرار کنی که سی بی تی را هم از دکتر کاویانی و دکتر شمس بیاموزی. و دیگر دکتر محمدی از حال و روزت نپرسند و دکتر محمودی بی­دریغ برایت کلاس آموزشی نگذارند و دیگر هر روز دکتر رحیمی­نژاد نباشد که هر مشکلی در اورژانس داشتی، در هر ساعتی از شبانه روز از ایشان بپرسی و دیگر دکتر طباطبایی سنگ صبور غرغرهایت نباشند. دیگر شاید هیچ­گاه نشود دکتر قائلی آنقدر ساده و دوستانه احوالت را بپرسند و دیگر شاید هیچ گاه پیش نیاید که دکتر صنعتی هی سوال بپرسند و تو هی سکوت کنی و هی به خودت لعنت بفرستی که چرا فلان فیلم را ندیده­ای یا فلان کتاب را نخوانده­ای یا اصلا فلانی کیست که تو کلا اسمش را هم نشنیدی و ظاهرا حرف­های جالبی زده است. و شاید دیگر هیچ وقت خسته و کلافه به دفتر ریاست نروی تا بوی قهوه­ی خانم میرعمارتی هوش از سرت ببرد و هی هر روز وقتی زنگ می­زنی خانم میرعمارتی نگوید کجایی تو دختر تمام بیمارستان دنبالت هستند! و هی خانم عبدی حرص نخورد که پایان­نامه­ات و هی نروی پیش خانم نظام آبادی و امضا دهی که بوده­ای و کارتت را نیاورده­ای. و هی خانم روحانی سراغ نمرات دانشجوها را نگیرد و خانم طاهری دیگر منتظر لیست هیچ کشیکی و درمانگاهی نباشد و تودیگر هرگز وارد دفتر ریاست روزبه نشوی. و دیگر کجا می­شود که بنشینی و حافظ باجغلی برایت مرده بدم زنده شدم بخواند و برای هر بیماری و سندرم و علامتی شاهد از مولانا بیاورد؟ و سارا جعفری بگوید که اینقدر کانکریت نباش! دیگر کجا ندا عابدی ادای غرغرهایت را دربیاورد یا با نفیسه قنبریان بنشینی و از جلسات روان­درمانیت درد دل کنی. دیگر کجا می­شود بهرنگ شادلو معنای هر علامت عجیب و غریبی را برایت بگوید و تو متعجبانه بپرسی این را از کجا می­دانستی و بگوید قبل از رزیدنتی در سیمز خواندم و تو فکر کنی که خوب تو هم خوانده­ای اما این که دلیل نمی­شود. دیگر کجا می­توانی ادبیات جلیل فلاح را بشنوی و رضا ایمانی ادعا کند که مظلوم­تر فلاح است و اسمش بد در رفته. و دیگر کجا می­شود هر روز و هر جا کشیکی یا درمانگاهی خالی می­ماند دکتر اکبری را پیدا کنی و هاله بهپورنیا از نیمه­ی ماه نگران کشیک­های ماه آینده­اش باشد.

و این دوران به راستی بسیار بیش از سه سال بود.  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 مهر1388ساعت 20:9  توسط آناهیتا بصیرنیا  | 
 

به پایان آمد این دفتر                   حکایت همچنان باقیست

دوستان عزیز،

۳شنبه، ۷ مهر، ساعت ۱۱صبح، در مراسم آغاز سال تحصیلی جدید و فارغ التحصیلی دستیاران تخصصی و فوق تخصصی، منتظرتونیم.

به امید دیدار

                 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 14:1  توسط آناهیتا بصیرنیا  | 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای اینهمه ناباور زوال پرست

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 16:58  توسط نسترن حبيبي 

در این زمانه بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را

برای اینهمه ناباور زوال پرست

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 16:53  توسط نسترن حبيبي 
 

میروم و نمیرود از سر من هوای تو

داده فلک سزای من تا چه بود سزای تو

میروم و نمیرود نام تو از زبان من

به که نپرسی از کسی نام منو نشان من

اینکه شد از عشق و وفا زیر و زبر هستی من

راز دل زار مرا کرده عیان مستی من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 21:47  توسط نسترن حبيبي 

خدا را شکر که این امتحان بورد نیز تمام شد. بیست ویکسال پیش اولین مزمزه تلخ کامی اسارتم با اندیشه نوعی تنهائی و دور افتادن توام با احساس حقارت از حلقه دوستان تجربه شد که روز بعد با پیوستن به جمع ایشان  فراموش شد...

  اما به قول داستایوسکی "برای انسان نعمتی از این بهتر نیست که بمقدرات خود سر تسلیم فرود اورده و مزه عظمت انرا بچشد." خرسندم که میتوانم بی غل و غش  به دوستانم کسب موفقیتشان را  در ازمون دانشنامه تبریک و اندکی خود را  در شادی ایشان شریک بینم و شادمان تر از ان, کسب افتخار رتبه دوم دانشنامه توسط سرکار  خانم دکتر بصیرنیا  که شیرینی این موفقیت ها را دو چندان کرد.  دفترپر مهر روزبه تابناک از  کسب مقام اول ودوم دانشنامه فوق تخصص کودک ونوجوان توسط سرکار خانم دکتر سالاری وجناب اقای دکتر شاهرخی نیز می باشد که صمیمانه انرا تبریک میگویم.

 " مقدستر از لبهائی که دعا میکند دستی است  که کمک میکند."کوروش کبیر . سالروز ولادت حکیم ابوعلی سینا و روز پزشک هم مبارکباد.

این روزها تمام دغدغه خاطرم قدردانی و عذر تقصیر از محضر  اساتید بزرگوار روزبه است که طی این مدت توفیق بهره مندی از فیض حضورشان را  داشته ام .مطمئنم در چنین مجال و مجالسی انجام این مهم میسور نخواهد بود.با این وجود  امیدوارم ارزوی تندرستی و توفیق روزافزون برای ایشان  به برکت این ایام مبارک مورد اجابت حضرت حق قرار گیرد. 

از همه عزیزان بویژه دوستان دستیار گذشته وحال که این روزها با  زمزمه امید همواره  همراه و همدل بودند صمیمانه سپاسگزاری مینمایم و ضمن تبریک به دوستان دستیار جدید برای جمع ایشان ارزوی روزهای خوب مینمایم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 13:26  توسط جلیل فلاح  | 

هر چه موانع رو مرتفع تر بسازيد، بلند قد تر ميشم

هر چه حقوقم را دورتر ببريد، سريعتر ميدوم

.

آهنگ زيبايي شنيدم از Labi Siffre به نام So Strong. دو خط بالا ترجمه دو بيت اول آهنگه، لينك دانلود آهنگ رو تو نظرات قرار ميدم.


+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 21:31  توسط بهرنگ شادلو  | 

دوشنبه شب در برنامه "اين شب ها" که از شبکه اول پخش شد، فردي روحانی به نام دکتر ولی الله نقی پورفر را دعوت كرده بودند تا درباره جن و تاثير آن در زندگي انسان صحبت كند. مجري برنامه علي درستكار بود که برنامه های زیادی را تاکنون در صدا و سیما اجرا کرده است. نمی خواهم درباره مطالب مطرح شده درباره جن و ارتباط فیزیکی برخی از افراد گناهکار با آنها و دیدن جن و کارهایی که اجنه برای این آدمها انجام می دهند (از جمله جاسوسی) اظهار نظر کنم. بلکه چند نکته جالب دیگر در این برنامه وجود داشت که ذکر آن برای روانپزشکان می تواند جالب باشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 22:13  توسط وحید شریعت  | 
به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو که ز عشقت چه طرف بر بستم

اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد

به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 19:15  توسط نسترن حبيبي 
 

همیشه اسم تو بوده اول و اخر حرفام
بس که اسم تورو خوندم بوی تو داره نفسهام
عطر حرفای قشنگت عطر یه  صحرا شقایق
تو همون شرمی که از اون سرخ گونه های عاشق
شعر من رنگ چشاته رنگ پاک بی ریایی
بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی
من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه
به هوای دیدن تو پر میگیرم از تو لونه

...

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 22:15  توسط نسترن حبيبي